دوران جاهلیت

درباره جاهلیت اگر چه حرف و حدیث فراوان گفته و نوشته شده است، اما با همه پربرگی هنوز نکات ناگفته و نانوشته فراوانی در خود نهفته دارد، باشد که اندکی حجاب از رخ اندیشه های مستور جهل و جاهلی با توجه به آیات کریمه قرآن برداشته باشیم. اینک بحث را با توجه به اشتقاقات و ترکیبات این کلمه در قرآن می آغازیم: اشتقاقات و ترکیبات واژه جهل در قرآن کریم به صورتهای زیر به کار رفته است: ـ الجاهل: بقره/۲۷۳ «یحسبهم الجاهل» ـ الجاهلین: اعراف/۱۹۹ «و أعرض عن الجاهلین»؛ هود/۴۶ «أن تکون من الجاهلین»؛ یوسف/۸۹ ـ ۳۳ «و أکن من الجاهلین»؛ «إذ أنتم جاهلون»؛ فرقان/۶۳ «و إذا خاطبهم الجاهلون»؛ قصص/۵۵ «لانبتغی الجاهلین». ـ الجاهلیه: با ترکیباتی چون: ظنّ الجاهلیه، حکم الجاهلیه، حمیه الجاهلیه که در سوره های زیر آمده است: آل عمران/۱۵۴ «یظنّون بالله غیرالحق ظنّ الجاهلیه»؛ مائده/۵۰ «أفحکم الجاهلیه یبغون»؛ فتح/۲۶ «فی قلوبهم الحمیه حمیه الجاهلیه». ـ الجاهلیه الأولی: احزاب/۳۳ «و لاتبرّجنّ تبرّج الجاهلیه الأولی». ـ جهاله: نساء/۱۷ «یعملون السوء بجهاله»

 

جاهلیت دوره ای از ادوار تاریخ زندگانی اعراب پیش از اسلام را گویند که در آن عصر، روزگار را به شرک و بت پرستی سپری می کردند، این دوره مشحون از اندیشه های عجیب و غریب و مبتنی بر خرافات و اوهام بوده است. کار عمده و اساسی که اسلام پس از ظهور خود انجام داد، مردود دانستن بسیاری از افکار عهد جاهلی و در عین حال سازگار کردن پاره ای دیگر از آن افکار با اصول و مبانی دین اسلام بوده است که در واقع این کار، تمامیت یک هنر دینی را نشان می دهد؛ یعنی سازگار کردن سنت موجود در یک قوم با قوانین و مقررات جدید. دیدگاه کلی محققان درباره عصر جاهلی چنین است: ادوار پیش از اسلام ـ چه دور و چه نزدیک ـ با عنوان جاهلیت مشهور است. این نام همواره با نوعی تحقیر و خواری همراه بوده است. جاهلیت دو مرحله دارد؛ جاهلیت اولی که متعلق به دوران پیش از اسلام است و جاهلیت اخری که مربوط به اوان ظهور اسلام و اندکی بعد از آن است. به نظر می رسد دوران اخیر را به جهت پاره ای مشابهات و همچنین تحریک حسّ حمیت و مردانگی به جاهلیت می نامند. حمزه یکی از مفسران قرآن کریم معنای جاهلیت را دوگونه دانسته؛ ضد علم و دیگر ضد حلم. گلدزیهر معنای نادانی و جهل را برای جاهلیت، معنای ثانوی آن می داند و معتقد است که در مقابل حلم بودن معنای اول آن است . به نظر می رسد که او نیز متأثر از تفسیر حمزه است و خشن بودن، ناهنجار بودن، سخت و خودستا بودن را از معانی نخستین کلمه جاهلیت می داند.

 

درباره آغاز و پایان جاهلیت اختلاف است به گونه ای که آن را فاصله زمان حضرت نوح و ادریس و یا آدم و نوح و یا زمان حضرت موسی و عیسی و همچنین فاصله بین زمان حضرت عیسی و حضرت پیامبر اسلام(ص) می دانند و گاهی نیز به فتح مکه به عنوان دوران جاهلیت اشاره دارند

 

گوشه ای از وضعیت فجیع عرب جاهلی

خداوند با این جمله که می فرماید : شما بر لب حفره ای از آتش بودید، به وضعیت فجیع و اسفناک عرب جاهلی اشاره می کند. مورخان درباره عرب قبل از بعثت، سخنان فراوانی گفته اند. امام علی (ع) که آگاه ترین فرد امت اسلامی پس از پیامبر است در جملاتی کوتاه وضعیت عرب جاهلی را چنین بیان می فرماید : خداوند محمد (ص) را برانگیخت که بیم دهنده جهان و امین وحی او باشد و شما ملت عرب پیش از آن بدترین آیین را داشتید و در بدترین خانه ها به سر می بردید و در زمین های سنگلاخ و ناهموار می زیستید و با مارهای زهردار هم خانه بودید. آبی تیره و ناگوارا می نوشیدید و خوراکی درست و خشن می خوردید و خون یکدیگر را می ریختید و از خویشاوندان خود بریده بودید. بتان در میان شما بر پا بودند و خود غرق در گناه بودید.

مهر را با تهمت زدن به زن پس می گرفتند

پیش از اسلام، رسم بر این بود که اگر می خواستند همسر سابق را طلاق دهند و ازدواج دیگری کنند، برای فرار از پرداخت مهر، همسر خود را به اعمالی منافی عفت متهم می کردند و بر او سخت می گرفتند تا حاضر شود مهر خویش را که معمولا بیشتر دریافت می شد، پس بدهد و طلاق بگیرد و همان مهر را برای همسر دوم قرار می دادند.

برخورد اسفناک با نامادری در عصر جاهلیت

در زمان جاهلیت معمول بود که هرگاه کسی از دنیا می رفت و همسر و فرزندانی از خود به یادگار می گذاشت در صورتی که آن همسر، نامادری فرزندان او بود، فرزندانش نامادری را همانند اموال او به ارث می بردند به این ترتیب که آن ها حق داشتند با نامادری خود ازدواج کنند یا او را به ازدواج شخص دیگری درآورند. پس از اسلام، یکی از انصار به نام ابوحتین از دنیا رفت و فرزندش به نامادری خود پیشنهاد ازدواج داد، آن زن گفت من تو را فرزند خود می دانم و چنین کاری را شایسته نمی بینم ولی با این حال از پیغمبر کسب تلکیف می کنم. سپس موضوع را به خدمت پیامبر (ص) گفت و پیامبر او را به شدت از این کار نهی کرد

مدخل و ضروت بحث:

جاهلیت، عنوان دوره‌ای از تاریخ عرب است­که دارای بار معنایی منفی است و از تاریکی، شرارت، حقد، کینه و نادانی حکایت می‌‌کند و اسلام در پی‌آن دوران ظهورکرد و بخش مهمی از رسالت پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم در طی۲۳ سال بعثت، در مبارزه و رویارویی با اندیشه‌های جاهلی آن عصر بوده و بیشترین چالش­ها را با پرورش یافتگان و حامیان فرهنگ منحط عصر جاهلیت داشته است و نیز بسیاری از آیات قرآن؛ چه به صراحت و چه با اشاره، ناظر به نگاه و تفکّر آن دوران بوده که اندیشه جاهلی و رفتار و کردار ناپسند آنان را به نقد کشیده و محکوم کرده است. پس اگر با این نگاه به ­عصر جاهلیت بنگریم، ضرورت بحث درباره آن، روشن می­گردد.

افزون بر آن­چه در قرآن و روایات، درباره جاهلیت آمده، مسلمانان نیز در کتب کلامی، تاریخی و تفسیری، در باره آن بحث‌های مبسوطی داشته­اند و در رابطه با مظاهر مختلف عصر جاهلی اطلاعات سودمند و مفیدی به جا نهاده‌‌اند که پژوهش و بررسی در باره آن­ها می‌تواند در تبیین آیات و روایات و بحث‌های تاریخی و عقاید، پژوهشگران را یاری نماید و بیش از همه، عظمت و بزرگی کار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نشان دهد که آن حضرت چگونه توانست تحوّلی عظیم را در جامعه جاهلی ایجاد کند و هویت مردمان پرورش یافته در محیط جاهلیت را چنان دگرگون سازدکه از جمع آنان مردانی با هویت انسانی ـ الهی بسازد و نه تنها سرنوشت جزیره العرب را متحوّل کند که در جهان بشریت تغییری در خور توجه ایجاد نماید و مسیر حرکت تاریخ را تحت نفوذ خود در آورد؛ لذا تحقیق و پژوهش در باره «مفهوم جاهلیت در قرآن و متون تاریخی» برای آشکار کردن کار پیامبر اعظم، کاری بایسته و ضروری است:

ریشه واژه «جاهلیت »

جاهلیت، برگرفته از «جهل» است، البته نه آن جهلی که نقیض و مقابل «علم» می­باشد بلکه از جهل به معنای خیره سری و پرخاشگری و شرارت.

و در مقابل آن، اسلام به معنای تسلیم است و طاعت خدای عزّ وجلّ و رفتار و کردار بزرگوارانه. اشاره شد که «جهل» دارای دو معنا است:

  1. «جهل» در برابر «علم»، که به معنای نادانی است.
  2. «جهل» به معنای سبکی که خلاف وقار وطمأنینه می­باشد.

اوّلی نقیض «علم» است و از همین رو، به بیابان بدون علامت و نشانه، «مجهل» گفته­اند و دومی دارای معنای اضطراب نا آرامی است، لذا به چوبی که با آن آتش را به هم می‌زنند «مجهل» می‌گویند. [۱]

برخی دیگر از لغت دانان چنین معنا کرده­اند: جهل جهلاً وجهالهً: حماقت و بی‌خردی و ستم‌گری و خیره سری نمود و جاهل به معنای کم خردی وستیزه جویی کردن و عکس «مجامله» است که خوش رفتاری و نرم خویی است.[۲] و جهل با این معنا، در مواردی از «قرآن» و «حدیث» و «اشعار عربی» عصر جاهلی آمده و از قرینه مقابله همین معنی حاصل می‌شود:

  1. در قرآن کریم آمده است:

(قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ). [۳]

«آیا ما را به ریشخند می‏گیری؟» گفت: «پناه می‏برم به خدا که [مبادا] از جاهلان باشم.»

قرآن در اینجا ریشخند را نشانه کم خردی و خیره سری دانسته و فرموده است:

(وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الأَْرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً). [۴]

«و بندگان خدای رحمان، کسانی‏اند که روی زمین به نرمی (و فروتنی) راه می روند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملایمت پاسخ می‏دهند.»

در این آیه، رفتاری چون «آرام راه رفتن» و «سخن ملایم گفتن» و «سلام» و «فروتنی»، در برابر شرارت و پرخاشگری اهل جاهلیت قرار گرفته است.

  1. آنگاه که ابوذر مادر کسی را دشنام داد و به زشتی یاد کرد، پیامبر به او فرمود: «إنّک أمرءٌ فیک الجاهلیه» [۵] در این جمله حضرت، دشنام و پرخاشگری از خصوصیت­های جاهلیت شمرده است.
  2. در شعر معلقه عمرو بن کلثوم از شعرای جاهلی آمده است.

أَلاَ لاَ یَجْهَلَنَّ أَحَدٌ عَلَیْنَا فَنَجْهَلَ فَوْقَ جَهْلِ الجَاهِلِیْنَا [۶]

«هلا، کسی با ما سفاهت نورزد که ما بیش از همه، خیره سری و شرارت خواهیم کرد.»

از همه این شواهد پیدا است که یکی از معانی جهل ـ تندی و خیره سری و بی‌خردی است.

اصطلاح جاهلیت

از تفاسیر می­توان استفاده کرد که عنوان جاهلیت در قرآن، با بار مفهومی متفاوت، بر اعراب پیش از اسلام اطلاق شده است و در اینکه این اصطلاح از چه زمانی رایج شد، از«این خالویه» نقل است که این کلمه از مستحدثات اسلام است[۷] و به زمان قبل از بعثت گفته می‌شود. [۸] عسقلانی نیز در شرح بر صحیح بخاری این‌ معنا را غالب شمرده است.[۹] از معاصران نیز برخی گفته‌اند: با ظهور اسلام، اصطلاح جاهلیت مطرح شد.[۱۰] لیکن از اشعار به جای مانده از دوران جاهلیت بر می‌‌آید که مردم آن عصر، از این که خود را جاهل و خیره سر واهل شرارت و جاهل بنامند، هیچ باکی نداشتند، هم چنان­که پیش­تر گذشت، شاعر عهد جاهلی، عمرو بن کلثوم در معلّقه خود گفته است: أَلاَ لاَ یَجْهَلَنَّ أَحَدٌ عَلَیْنَا فَنَجْهَلَ فَوْقَ جَهْلِ الجَاهِلِیْنَا [۱۱]

دوران جاهلیت

در اینکه آیا عصر جاهلیت شامل یک مقطع زمانی است؛ مثلاً ۵۰۰ سال قبل از اسلام و آیا به محدوده معین جغرافیایی در جزیره العرب گفته می­شود؟ یا این که جاهلیت عبارت از آداب و رسوم و عقایدی است که می‌تواند در هر زمان و مکانی و در هر نژاد و مردمانی یافت شود.

شک نیست که جاهلیت، با همه جنبه‌های شرک آمیزش و اخلاق مبتنی بر عصبیت و خون خواری و تبهکاری­اش، به سال­های قبل از اسلام گفته شده است. [۱۲] قرآن نیز در چهار مورد، از عنوان جاهلیت نام برده و دلیل این نامگذاری بر آن عصر را دو چیز شمرده است:

  1. رواج بت پرستی و جهل در میان مردم آن زمان.
  2. رواج دشمنی و خون‌ریزی میان عشایر و قبایل.

در تعیین محدوده زمانی عصر جاهلیتِ قبل از اسلام، در متون دینی هیچ اشاره‌ای نشده لیکن عدّه­ای فاصله زمانی حضرت عیسی و بعثت پیامبر اسلام را، که حدود پانصد و اندی سال است، دوران جاهلیت قبل از اسلام شمرده‌اند.[۱۳]

و نیز پژوهشگرانی از عرب، که اهل ادب بوده­اند، در تحقیقات خود از شعر جاهلی، محدوده زمانی آن را یکصد و پنجاه تا دویست سال پیش از هجرت دانسته و آن را عصر ظهور شعر جاهلی شمرده‌اند.[۱۴]

به هر حال می‌شود گفت جاهلیت حالتی است که عرب پیش از اسلام داشتند­ و نسبت به خدا، پیامبران، ادیان یا معاد آگاهی نداشتند و بت می‌پرستیدند و افتخار به انساب خود نموده و متکبر و خود خواه بوده­اند.

مسیحیان نیز بر زمان­های پیش از بعثت حضرت مسیح واژه جاهلیت را اطلاق کرده‌اند و این برای آن بودکه بگویندآن­ها از علم و ملکوت الهی دور بوده­اند. [۱۵]

به بخشی از تاریخ، «جاهلیت اولی» گفته­اند. مقصود از جاهلیّت اولی جاهلیّت قدیمی است که آن را «جاهلیّت جهلا» نیز می‏گفتند و آن، زمان تولّد حضرت ابراهیم است که زنان پیراهن مروارید دوز به تن می‏کردند و در میان راهها خود را به مردان عرضه می‏داشتند. برخی نیز گویند: دوران میان آدم و حضرت نوح است. و عدّه­ای هم گفته­اند مقصود جاهلیّت زمان کفر پیش از اسلام است.

اگر چه برخی گفته­اند: «جاهلیت اولی» در برابر «جاهلیت پیشین» است نه «اولی» در برابر «ثانی»، ولی ز مخشری می­گوید: جاهلیت اولی همان جاهلیت قدیم است که به آن «جاهلیت جهلا» می‌گویند. و آن «زمانی است که ابراهیم در آن متولد شد. برخی نیز گفته‌اند: فاصله میان آدم و نوح، جاهلیت اولی است و جاهلیت اخری فاصله بین عیسی علیه السلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشد. [۱۶]

به هر حال می‌شود گفت که یکی از دوران­های جاهلیت، که از آن، تعبیر به «جاهلیت جهلا»؛ یعنی «جاهلیت و نادانی سخت» شده، حدود پانصد سال قبل از بعثت پیامبر اسلام است در جزیره العرب و دوران­هایی نیز مانند آن در تاریخ بشر رخ داده و وجود داشته است و خلق و خوی­هایی از جاهلیت نیز می‌‌تواند بعد از اسلام وجود داشته باشد؛ چنانکه از «تعرّب بعد الهجره» نهی شده است که بعد از مسلمانی و هجرت از بلاد کفر به بلاد اسلام، بدون عذر و بهانه به بلا و کفر برگردد. [۱۷] یا اینکه بیابان نشینی با اعراب را برگزیند بعد از آن که هجرت کرده باشد.[۱۸]

ظنّ جاهلیت

پیش­تر اشاره شدکه برخی مردمانِ عهد جاهلیت، اگر چه بت می­پرستیدند، لیکن پرستش بت­ها را برای تقرّب به خدا انجام می‌دادند و در عین حال دارای عقایدی بودند که گذشته از بت پرستی، رنگ جاهلیت نیز داشت و خداوند از آن به عنوان «ظن جاهلیت» یاد می‌کند و بقایای آن اندیشه جاهلی هنوز در برخی افراد تازه مسلمان باقی مانده بود و درگیر و دار حوادث و پیش­آمدها بروز می‌کرد و خود را نشان می‌داد؛ از جمله گروهی بودند که بعد از شکست مسلمانان در جنگ اُحد، خداوند از آنان چنین یاد می‌‌کند:

( وَ طائِفَهٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّهِ یَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَیْ‏ءٍ قُلْ إِنَّ الأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ یُخْفُونَ فی‏ أَنْفُسِهِمْ ما لا یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کانَ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَیْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا… ).[۱۹]

«… اما گروه دیگری در فکر جان خویش بودند (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمان­های نادرستیـ همچون گمان­های دوران جاهلیت ـ درباره خدا داشتند و می‏گفتند: «آیا چیزی از پیروزی نصیب ما می‏شود؟!» بگو: «همه کارها (و پیروزیها) به دست خداست!» آنها در دل خود، چیزی را پنهان می‏دارند که برای تو آشکار نمی‏سازند، می‏گویند: «اگر ما سهمی از پیروزی داشتیم، در این جا کشته نمی‏شدیم!…»

و این دسته از مسلمانان مردمانی بودند که خداوند آنان را به خودشان واگذاشته بود و جز خود به چیز دیگری نمی‌اندیشیدند و اندیشه‌ای جز حفظ زندگی و حیات دنیوی خود نداشتند و از آن می‌هراسیدند که مبادا در چنبره مرگ بیفتند و به دین و به چیزی روی نمی‌آوردند مگر برای بهره‌مندی از امور دنیوی و به این ظن و گمان روی به دین می‌آوردند که عاملی شکست ناپذیر است، چون خدا راضی به پیروزی و غلبه دشمنانش نمی‌شود اگر چه از جهت ظاهری آنان تمام اسباب پیروزی و غلبه دشمنانش نمی‌شود، اگر چه از جهت ظاهری آنان تمام اسباب پیروزی را داشته باشند و به هر حال اینان تا دین به سودشان است دین دارند و چون کار واژگونه شود و به هدف خود نرسد، بر می‌گردند.

و این­که به خدا گمان باطل دارند، از «ظنون» جاهلیت است که خداوند را به امری می‌ستایند و توصیف می‌‌کنند که ستایش و توصیف حق و درستی نیست بلکه از اوصافی است که اهل جاهلیت خدا را به آن می‌ستودند و آن گفته آنان است: (هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَیْ‏ء) که خداوند کار را به دست آنان اندازد و خداوند به پیامبر دستور می‌دهد که پاسخ دهد؛ (قُلْ إِنَّ الأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّه‏…)؛ زیرا آنان می‌‌پنداشتند که برخی امور به نفع آنان است ـ چه اسباب آن را فراهم کنند یا فراهم نکنند ـ ولی چون شکست خوردند و دسته‌ای کشته شدند در این عقیده به تردید افتاده­اند.

روشن است آن­چه آنان برای خود بر خدا لازم می‌دانستند، چیره شدن و پیروزی بود و این پندار را به جهت اسلام آوردن خود داشتند و گمان می‌کردند که دین در هر حال شکست ناپذیر است و به دنبال آن دین داران هم شکست نمی‌خورند چون بر خدا لازم است آنان را یاری کند، بدون هیچ قید و شرطی و این ظن و گمانِ ناحق و باطلی است و ظن جاهلیت است… زیرا برخی مشرکان جاهلیت معتقد بودند که خداوند خالق همه چیز است و برای هر صنف و دسته‌ای از حوادیث؛ مانند رزق و حیات و… و برای هر نوعی از انواع هستی چون انسان، زمین و… ربّ و پروردگاری است که هیچ­گاه در چیزی که اراده کند شکست نمی‌خورد، لذا این ربّ ها و خدایان را می­پرسیدند تا روزیشان دهد و سعادتشان بخشد و از بدی­ها و آسیب­ها حفظشان کند و خداوند سبحان را چون ملک و پادشاه بزرگی می‌دانستند. که هر دسته از رعیت و بخشی از حکومتش را به والی تام الاختیاری سپرده که هر چه می‌خواهد در منطقه تحت نفوذش و حوزه حکومتش انجام دهد.

به­هرحال هرکس چنین گمان بردکه دینِ حق درظاهر و درآ غازِ کار شکست ناپذیر است و پیامبرکه نخستین دریافت کننده آن از حق بوده و سختی آن را تحمل کرده، نباید در دعوت مردم به دین، شکست بخورد یا این­که کشته شود یا بمیرد، چنین ظنی در مورد خدا حق نیست و ظن جاهلیت است و برای خدا شریک قائل شدن است که پیامبر را «ربّ» بپندارد که امر پیروزی و غنیمت یافتن را به او واگذار کرده باشد با این­که خداوند شریک ندارد؛ «الأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّه».‏ [۲۰]

تبرّج جاهلیت

(وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الأُْولَی). [۲۱]

«و در خانه‏هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیّتِ قدیم زینتهای خود را آشکار مکنید.»

تبرّج؛ یعنی خود آرایی و آراستن و نمایاندن بر دیگران؛ چون برج که از دور معلوم و مشهود است و در اینجا به این معنا است که زن زینت خود را برای مردان اجنبی بنمایاندکه این کاری زشت است[۲۲] و خویشتن آراستن و آراسته از خانه بیرون آمدن زنان.[۲۳]

ولی آنچه در آیه از آن پرهیز داده شده، شیوه تبرّج جاهلیت است؛ یعنی آراستن به شیوه مردم جاهلیت ممنوع است و اکنون باید دید که مورّخان و مفسّران شیوه آراستن زنان جاهلی و بیرون آمدن از خانه را چگونه گزارش کرده‌اند: خود نمایی و برتری جویی ننمایید که توجه دیگران را به خود جلب نمایید؛ یعنی در مقابل اجنبی، به گفتار یا کردار و رفتار و حرکت ناز و کرشمه ظاهر نشوید این کار زنان جاهلیت است. [۲۴]

و طبرسی گفته است تبرج جاهلیت که نهی شده است یعنی به شیوه و عادت زنان جاهلی از خانه خارج نشوید و زینتهای خود را آشکار نکنید چنانکه آنان که آشکار می‌کردند و برخی نقل کرده‌اند که زنان جاهلی مقنعه بر سر می‌افکندند ولی آن را گره نمی زدند و از زیر آن زیور آلاتشان آشکار بود وبرخی گفته‌‌اند تبرج جاهلیت اولی: این که مردم جاهلی روا می‌داشتند که یک زن با همسرش و دوست همسر فراهم آیند و نیمه بالا تنه برای همسرش و نیمه دیگر برای دوستش [۲۵]…

به هر حال اوضاع و احوال زنان و مردان در دوره جاهلیت از این هم اسفبار‌تر بوده است. چنانکه گفته‌اند که عرب زنانشان را با یکدیگر مبادله و معاوضه می‌کردند که مردی همسرش را به دیگری می‌‌داد که در برابر آن همسر از او می‌گرفت.[۲۶] که از آن به نکاح «بدلی» در جاهلیت یاد شده است. [۲۷]

و یا نکاح شغار داشته‌‌اند که در اسلام نهی شده است بدین گونه که در زمان جاهلیت دختر یا خواهر کسی را خواستگاری می‌کردند و مهرش این بود که او نیز دختر یا خواهرش را به او بدهد و جز این مهری نباشد[۲۸] و به آن شغار گفته‌‌اند به جهت برداشته شدن مهر[۲۹] و در کتب حدیث فقهی بابی در بطلان چنین نکاحی نگاشته شده است.[۳۰]

حمیه جاهلیت

(إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ…). [۳۱]

«آنگاه که کافران تصمیم گرفتند دل به تعصب و ستیزه جویی جاهلی بسپارند…»

حمیّه؛ یعنی دفاع متعصبانه از خود، ستیزه جویی و ننگ و عار داشتن از چیزی، بیزاری و دلتنگی و خود بزرگ­بینی.

از ویژگی­ها و خصوصیات مردم جاهلیت که در قرآن از آن یاد شده، «حمیّه جاهلیت» است که برای روشن شدن مفهوم و چگونگی ظهور و بروز آن در میان مردم، لازم است فضا و وضعیتی­که موجب شد خداوند از آن به عنوان حمیّه جاهلیت یاد کرد، ترسیم شود تا این شیوه اخلاقی و رفتاریِ جاهلی را بهتر بشناسیم.

در سال ششم هجرت، پیامبر به قصد «عمره» از مدینه عزم مکه نمود. چون بیم آن می‌‌رفت که قریش به جنگ با او برخیزند، پیامبر برای آن که اعلام کند هدف زیارت دارد نه قصد جنگ، اوّلاًـ ابتدا فرمان داد که یاران با سلاح کامل بیرون نیایند و تنها شمشیر با خود همراه ببرند ولی نه آخته بلکه در غلاف باشد. ثانیاً شتران قربانی که همراه آورده‌اند و به آن «هَدی» می‌گویند «اِشعار» نماید؛ یعنی کوهان آن را خون آلود کند تا همگان بدانند که برای عمره آمده است و سرجنگ ندارد و ثالثاًـ قلاده‌هایی که از نعل برگردن شتران آویخته­اند تا معلوم شود برای زیارت آمده‌اند. [۳۲]

لیکن با همه این تدابیر، چون قریش از آمدن پیامبر آگاه شد، با زنان و کودکان در ذی­طوی گرد آمدند و سوگند یاد کردند که پیامبر را به مکه راه ندهند [۳۳].

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اقدام بعدی، دو نماینده نزد قریش فرستاد تا اعلام بدارد که قصد جنگ ندارد و فقط برای زیارت خانه خدا آمده است، لیکن قریش مرکب یکی را پی‌کرد و دیگری را بازداشت نمود[۳۴] و همچنان در عزم خود اصرار می‌کرد و قریش نیز چهار نماینده و سفیر پی در پی برای مذاکره با پیامبر فرستاد و پیامبر به هر یک تفهیم کرد و اعلام نمود که شترها را برای قربانی آورده است و علامت گذاری کردند و به قصد زیارت آمدند نه برای جنگ و با اینکه آنان به قریش گزارش دادند نپذیرفتند [۳۵] و همچنان سوگند می‌خوردند که هرگز تن نخواهیم داد که عرب بگوید محمد به زور وارد مکه شده است.[۳۶]

به هر حال این «حمیّه جاهلی» و تعصب و ستیزه جویی و ننگ و عار داشتن از این که پیامبر وارد مکه شود و خود بزرگ بینی غلط قریش موجب گشت که مانع از ورود پیامبر به مکه شوند و سرانجام کار به صلح حدیبیه انجامید.

و در مقابل این تعصب‌ِ تند و آتشین، اگر لطف و رحمت پروردگار در حق مسلمانان نبود سرانجام کار بسیار سخت و سنگین می‌شد؛ چراکه چندین مورد خشونت و تعصب تند قریش، می‌توانست آتش خشم مسلمانان را بر انگیزاند، از جمله:

  1. از این­که مسلمانان از مدینه به قصد عمره آمده بودند و قریش مانع ایجاد کردند و در عرب سابقه نداشت که کسی را به حرم راه ندهند، مسلمانان را سخت برآشفت.
  2. هنگام انعقاد صلح برخی از مسلمانان چنان بر آشفتند که به پیامبر گفتند: مگر تو پیامبر نیستی؟ مگر آنان مشرک نیستند؟ مگر ما مسلمانان نیستیم؟ پس چرا تن به ذلت بدهیم؟ بدیهی است که اینگونه سخنان می‌توانست آتش جنگ را شعله‌ور کند. [۳۷]
  3. همچنین در نوشتن صلح نامه وقتی به این بند رسیدند که: هر کس از قریش نزد محمد صلی الله علیه و آله و سلم برود او را به ایشان باز گردانند و هر کس از همراهان محمد صلی الله علیه و آله و سلم نزد قریش رفت او را بدو باز نگردانند. مسلمانان سخت بر آشفتند.
  4. کار آن­گاه سخت تر شد که در پایان صلح‌نامه «ابوجندل» فرزند سهیل ابن عمرو ـ نماینده قریش در نوشتن صلح نامه که مسلمان شده بود ـ از زندان قریش گریخت و نزد مسلمانان آمد، سهیل ابن عمرو آنگاه که سراغ فرزندش آمد و را دید، گریبانش را گرفت و بر او ضربه­ای زد و خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: ای محمد، پیش از رسیدن فرزندم قرار ما تمام شد. وی در این هنگام ابو جندل را همراه خود می­برد و او فریاد می‌زد و مسلمانان را به یاری خود فرا می‌خواند. [۳۸] مسلمانان در این صحنه نیز به خشم آمدند و به نگرانی ایشان افزوده شد.

روشن است که در اثر «حمیّه جاهلی» یعنی ستیزه جویی و تعصب بیش از حدّ قریش در ارتکاب چنین اموری، زمینه شعله­ور شدن آتش جنگ می­توانست فراهم آید. خداوند می‌فرماید: (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَهَ التَّقْوی وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها)؛ [۳۹] «خدا نیز آرامش خود را بر دل پیامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و به تقوا الزامشان کرد که آنان به تقوا سزاوارتر و شایسته‌تر بودند.»

به هر حال، کافران قریش مانع ورود مسلمانان به مکه شدند و این کار آنان از روی تعصب وغرور و خود خواهی بود و در مقابل خشونت و تعصب شدید آنان، خداوند سکینه و قاری بر پیامبر و یارانش فرو فرستاد که آرامش قلبی یافتند و از خشم کفار نهراسیدند و با اطمینان وآرامش برخورد کردند، بی­آن که جهالت و نادانی، آنان را برانگیزد. تقوا با آنان همراه شد و آنان سزاوار چنین تقوایی بودند؛ زیرا استعداد و قابلیت دریافت این موهبت الهی را داشتند و این در اثر عمل صالحی بود که انجام داده بودند.[۴۰]

آنگاه که چهل تا پنجاه نفر از مردان قریش دستور یافتند پیرامون لشکر اسلام نفوذ کرده، از اصحاب پیامبر کسی را دستگیر کنند و مسلمانان همه آنان را دستگیر نمودند و نزد پیامبر آوردند، با آن که به طرف سپاه اسلام تیر اندازی و سنگ پرانی کرده بودند رسول خدا آنان را بخشید و آزاد کرد و این آرامش و وقار موجب شد که مسلمانان هیچگونه اعتراضی از خود بروز ندهند.[۴۱]

حکم جاهلیت

(أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ). [۴۲]

«آیا حکم جاهلیت را می‌جویند برای مردمانی که اهل یقین‌اند، چه حکمی از حکم خدا بهتر است؟»

برای روشن شدن معنای «حکم جاهیت»، باید به دو آیه­ پیش از این توجه و دقت شود که عبارت­اند از:

الف: (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ…). [۴۳]

«و این کتاب [قرآن‏] را به حق بر تو نازل کردیم، در حالی که کتب پیشین را تصدیق می‏کند، و حافظ و نگاهبان آنهاست. پس بر طبق احکامی که خدا نازل کرده، در میان آنها حکم کن! از هوا و هوس­های آنان پیروی نکن! و از احکام الهی، روی مگردان! …»

ب: (وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ…) [۴۴]

«و در میان آنها [اهل کتاب‏]، طبق آنچه خداوند نازل کرده، داوری کن! و از هوس­های آنان پیروی مکن! و از آنها بر حذر باش…»

بعد از اینکه خداوند در دو آیه پی در پی تأکید می­کند بر طبق آن چه نازل شد، حکم کند و فرمان و دستور حکم خداوند اجرا شود، می‌فرماید «فَإِنْ تَوَلَّوْا…»؛ «اگر مردم رو گردان شدند و حکم خدا را نپذیرند…» زیرا احکام و شرایع نازل شده از جناب پروردگار حق است و احکام دیگر، جز حکم جاهلیت و برخاسته از هوای نفس چیز دیگری نیست و آنان که از حکم حق رو گردان­اند، با این کار خود چه می‌خواهند؟! حکم جاهلیت می‌خواهند؟ درحالی که هیچ کس نیکوتر از خدا حکمی ندارد.[۴۵]

بنابراین، در احکام، همیشه امر دایراست بین سلب و ایجاب. اگر حکم نازل از جانب خداوند است، حق است. پس حکم مقابل آن، که از جانب حق نیست، برخاسته از هوا و خواهش نفسانی است و لذا در تفسیر این آیه از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:

قاضیان چهار دسته‌اند: سه دسته در آتش و یکی در بهشت:

مردی که دانسته حکم به ستم می‌کند، در آتش است.

مردی که ندانسته حکم به ستم می‌کند، در آتش است.

مردی که ندانسته حکم به حق می‌کند، در آتش است.

مردی که دانسته حکم به حق می‌کند، در بهشت است.

و فرمود حکم دو گونه است: الف ـ حکم الله ب ـ حکم جاهلیت، هر کس در مورد حکم خدا خطا کند به حکم جاهلیت حکم کرده است.

و آیه مورد بحث نیز به همین معنا دلالت دارد؛ زیرا حکم به ستم؛ چه دانسته و چه ندانسته ظلم است و همچنین کسی که ندانسته حکم به حق کند، از نوع حکم بر اساس هوا و هوس است ـ و حکم جاهلیت است ـ و قرآن از آن نهی کرد آنجا که فرمود: (فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ) در این آیه، از «متابعت و پیروی هوای نفس در حکم» منع فرمود و فرض مقابل آن، یعنی «دانسته و از روی علم حکم به عدل کردن» حق است. روشن است که «علم به حکم، شرط جواز حکم کردن است و گر نه جایز نبوده و پیروی از هوا خواهد بود که به آن «حکم جاهلیت» گفته­اند و آن در مقابل «حکم الله» است

آیین شرک و بت های جاهلیت

برجسته‌ترین ویژگی دوران جاهلیت، شرک ورزی به خدا و پرستش بت بود. انحطاط فکری آنان به حدّی رسید که ساخته دست خویش می­پرستیدند! و اینان همانها بودند که قرآن کریم خطاب به ایشان فرمود: (أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ)؛ [۶۰] «آیا چیزی را می‏پرستید که با دست خود می‏تراشید؟!»

همانگونه که اشاره شد، بزرگترین خصلت جاهلیت پیش از اسلام پرستیدن بت بود و از میان آنان، انگشت شماری محصّله و پیرو دین حنیف بودند. به نوشته اهل تاریخ و ملل و نحل، اکثر قریب به اتفاق اعراب بت می­پرستیدند[۶۱] و بت­ها و اصنام در نزد بیشتر آن­ها، به عنوان واسطه و شفیع میان انسان و خدا تلقّی می‌شد. آنان گرچه خود از طریق نیایش اوثان و تقدیم قربانی سعی در تقرّب به صانع عالم داشتند و بت­ها را نیز شفیع خود می‌پنداشتند، اما اعتقاد به «الله» به عنوان خدای بزرگ و صانع جهان نیز در میانشان رایج بود. هم­چنانکه قرآن از آن عقاید چنین یاد می‌کند:

(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ…) [۶۲]

«واگر از آن­ها بپرسی: «چه کسی آسمان­ها و زمین را آفریده؟» حتماً می‏گویند: «خدا!…»

همچنین قرآن کریم در شش جا[۶۳] از باور آنان به خدا، یاد می‌کند و در مورد تلبیه نقل شده می­گفتند: «اللَّهُمَّ لبَّیْکَ، لبَّیْکَ لاَ شَریکَ لَکَ، إلاَّ شرِیکٌ هُوَ لَکَ…» و این نیز حاکی از اعتقاد آنان به «الله» بوده گرچه باور واعتقادی است شرک آلود.

در مکه و پیرامون آن، بیش از سیصد و شصت بت معروف و شناخته شده وجود داشته است، [۶۴] به جز بت­هایی که در خانه نگهداری می‌‌کردند ـ که مورد تقدیس و نیایش مردم و اقوام مختلف قرار می­گرفت و در قرآن کریم به­طور ایجاز نام تعدادی از بتان آمده است. در یک مورد، دسته‌ای از بت­ها را نام می‌برد که از عهد قوم نوح علیه السلام باقی مانده بودند و به­صورت تندیس‌‌هایی مورد پرستش قبایل مختلف عرب قرار می­گرفتند و آن­ها عبارت بودند از:

ودّ، سُواع، یَغُوث، یَعُوق و نَسْر؛ (…وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً…)

نوح گفت: «پروردگارا! آنان نافرمانی من کردند و کسی را پیروی نمودند که مال و فرزندش جز بر زیان وی نیفزود و دست به نیرنگی بس بزرگ زدند و گفتند: زنهار! خدایان خود را رها مکنید، و نه «وَدّ» را واگذارید و نه «سُواع» و نه «یَغُوث» و نه «یَعُوق» و نه «نَسْر» را. [۶۵]

«ودّ»، بت بنی کلب بود به صورت و تندیس[۶۶] مردی و در ناحیه دومه الجندل قرار داشت.[۶۷]

هشام کلبی گوید: مالک پسر حارث را گفتم ودّ را چنان به من بنما و توصیف کن که گویی خود بدان می‌‌نگرم. گفت: تندیس و تمثال مردی بود از سترگ ‌ترین مردانی که دیده یا شنیده بودم و آراسته به دو جامه نگارین که یکی را به میان بسته و دیگری را به دوش گرفته است. شمشیری به کمر و کمانی بر بازو، پیش روی آن نیزه‌ای و بر آن پرچمی افراشته و تیر دانی پر از تیر برابر او نهاده. [۶۸]

«سواع»، بت طایفه «همدان» و «هذیل» بود و به صورت زنی بود که در محلّی به نام «ینبع» در اطراف مدینه جای داشت. [۶۹]

«یغوث»، بت قبیله مذحج بود و به صورت چون «اسبی» بود در تپه‌‌ای در ناحیه یمن. [۷۰]

«یعوق»، بت طایفه مراد و همدان بود و پیکره­اش چون «شیری»، در محلی بود به نام خیوان، میان راه صنعا و مکه. [۷۱]

«نسر»، بت طایفه حِمیَر بود که صورت کرکس داشت، در محلی از سرزمین سبا. [۷۲]

از شگفتی­های حیات بشر این­که گاه چنان به بیراهه می‌رود و سرسختانه از باطل پیروی می‌کند و بدان سر می‌سپرد که تناقض پیش می‌آید و تحلیل آن بس مشکل می‌نماید. قریش این پنج بت را پرستش می­کردند چون مربوط به چهار مرد صالح و شایسته بود، [۷۳] ولی همین قریش و عرب، تندیس «اساف» و «نائله» را نیز می­پرستیدند. در حالی که آن دو، مرد و زنی بودند که درون کعبه فسق ورزیدند و مسخ شدند و آن­ها در کنارکعبه نهادند تا مردمان عبرت بگیرند. چون مدتی بگذشت، پرستش آنان رواج یافت. یکی چسبیده به کعبه و دیگری بر سر چاه زمزم بود. [۷۴]

قرآن کریم، جز این پنج بت، از سه بت دیگر نام برده است که آنها از اهمیت بیشتری نزد مردم دوران جاهلیت داشته­اند:

( أَ فَرَأَیْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی وَ مَناهَ الثَّالِثَهَ الأُخْری‏ أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الأُنْثی‏ تِلْکَ إِذاً قِسْمَهٌ ضِیزی‏ إِنْ هِیَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُم‏ …).[۷۵]

«به من خبر دهید از لات و عزّی و منات، آن سوّمینِ دیگر. آیا [به خیالتان‏] برای شما پسر است و برای او دختر؟ در این صورت، این تقسیمِ نادرستی است. [این بتان‏] جز نام­هایی بیش نیستند که شما و پدرانتان نامگذاری کرده‏اید…»

«لات»، بتی درناحیه طائف بود وعرب بعد از پرستش بتِ منات، به­پرستش­آن می­پرداختند و پرده داران «لات» از طایفه ثقیف بودند و بنایی بر آن ساختند و قریش و همه عرب، لات را بزرگ می‌شمردند و نام آن را بر فرزندان خود می­نهادند و پیامبر شخصی را فرستاد تا آن را ویران کند و به آتش بسوزاند.

«عزی»، اعراب جاهلیت، این بت بعد از لات و منات می­پرستیدند و آن در نخله شامیه، درون وادی بوده است. بر آن قبه‌ای نهادند و از درون آن آواز می‌شنیدند و آن نزد قریش بزرگترین بت‌ها بود. به زیارتش می‌رفتند و هدیه برایش می‌بردند و پیش آن قربانی می‌کردند و آن درختی بود که پیامبر خدا در سال فتح مکه خالدبن ولید را بخواند و بفرمود: سوی درختی برو که در بطن نخله است و آن را ببر.

«منات»، بت طایفه هذیل وخزاعه بود و قریش و عرب همگی آن را بزرگ می‌شمردند و در سال هشتم هجری پیامبرخدا علی علیه السلام را سوی منات فرستاد و او رفت و نگونسارش ساخت.[۷۶]

نیزگفته‌اند که اعراب این سه بت را دختران خدا می‌دانستند، همچنانکه از آیه بر می‌آید که حق تعالی آن را انکار می‌کند. برخی گفته­اند: ما آن­ها را می‌پرستیم چون دختران خدا‌یند و سخن برخی این بود که: فرشتگان دختران حق‌اند و ما به صورت آن­ها بت ساخته‌ایم.

چگونگی پیدایش و نفوذ بت‌پرستی میان اعراب

چگونه شد که مردم مکه و عرب از دین اسماعیل و ابراهیم علیها السلام ـ که دین توحید بود ـ به پرستش سنگ و بت‌ و به حدّ شرک رسیدند؟ از گفته مورّخان در این زمینه، دو نکته به دست می‌آید:

  1. به گفته کلبی، عرب سنگ‌هایی غبار آلود را در جایی نصب می‌کردند و پیرامون آن، به حالت طواف می­گشتند و در کنارش قربانی می‌کردند. این سنگ­ها را «انصاب» می‌گفتند.[۷۷]

اعراب شیفته بتان بودند و برخی از آنان پرستشگاهی بنا می‌کردند و برخی بتی‌ برپا می‌داشتند و کسی که نمی‌توانست سنگی پیشاپیش حرم یا هرچیزی که دوست می‌داشت نصب می‌کرد و گرداگرد آن به طواف می‌پرداخت و این­گونه سنگ­ها را انصاب می‌نامیدند. [۷۸]

وچون فرزندان اسماعیل وجُرهم در مکه ساکن شدند و فرزندان بسیار یافتند و مکه بر آنان تنگ شد، برخی در پی معاش در شهرها پراکنده شدند و عبادت سنگ [۷۹] برای نخستین بار در میان فرزندان اسماعیل رایج گردید و علتش این بودکه هیچ کس از مکه کوچ نمی‌کرد مگر این­که به جهت تعظیم، سنگی از حرم را همراه می‌برد و هرجا وارد می‌شد، آن سنگ را می‌نهاد و مانند کعبه بر پیرامونش طواف می‌کرد. این­کار رفته­رفته آنان را به پرستش آن­چه دوست داشتند کشانید و آیین ابراهیم و اسماعیل علیها السلام را که برآن بودند، فراموش کردند.

ابن هشام در «السیره النبویه» و ازرقی در «اخبار مکه» چنین گفته­اند: «إنّ أَوّلَ مَا کَانَتْ عِبَادَهُ الْحِجَارَهِ فِی بَنِی إسْمَاعِیلَ» معلوم می‌شود پرستش سنگ، نخستین بار، به حسب دلیلی که ذکر می‌کنند، در میان فرزندان اسماعیل به وجود آمد که همان «انصاب» باشد و سپس بت و صنم پرستی که تندیس انسان یا حیوان بود، شکل گرفت.

  1. تحوّلی دیگر در جامعه جاهلی و اعراب رخ داد که آنان از انصاب پرستی به صنم پرستی پرداختند؛ یعنی به سنگ­های ناموزون شکل و قیافه دادند و از آنها تندیس ساختند که به آنها «وثن» می‌گفتند.

وقتی بت از چوب و زر و سیم، به صورت انسان ساخته می­شد، آن را «صنم» می­گفتند و هرگاه از سنگ بود، «وثن» می­نامیدندز [۸۰]

‏گویند: اولین کسی که بت را بر بام کعبه نصب کرد و مردم را به پرستش (و یا حد اقل تعظیم) آن دعوت کرد، عمرو بن لحی بود که معاصر با شاپور ذو الأکتاف بوده، در آن ایام بزرگِ قوم خود در مکه بوده و با قدرتی که داشته، پرده‏داری کعبه را به خود اختصاص داده بود، سپس سفری به شهر بلقاء که در اراضی شام واقع شده بود رفت. در آنجا به مردمی برخورد که بت‏هایی داشتند و آن­ها را می‏پرستیدند. از ایشان وجه این عملشان را پرسید، گفتند: این بت‏ها ارباب ما هستند که ما آن­ها را به شکل هیکل‏های عِلوی (آسمانی) و اشخاصی (نیرومند) از بشر ساخته‏ایم و با پرستش آن­ها از آن هیکل‏ها یاری می‏گیریم و باران طلب می‏کنیم و آن­ها برای ما باران می‏فرستند. عمرو بن لحی از ایشان خواست یکی از بت‏هایشان را به وی بدهند، ایشان هبل را به او دادند، عمرو هبل را با خود به مکه آورد و بر بام کعبه نصب کرد. مردم را به پرستش آن دعوت نمود. البته بت اساف و نائله به صورت یک زن و شوهر نیز با او بود، مردم را دعوت کرد که آن دو بت را هم بپرستند و با پرستش آن­ها به سوی خدا تقرّب بجویند.[۸۱]

حدیثی نیز از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم در این مورد نقل شده که فرمود: او نخستین کسی است که نصب «اوثان» در کعبه نمود و دین حنیف ابراهیم را تغییر داد و همه مورخان نصب‌ بتان را از جمله «بت هبل» را به او نسبت داده‌اند. به هر حال نصب تندیس‌ها کار او بوده است؛ به­ویژه اگر این گفته درست باشد که او و فرزندش حدود پانصد سال عهده‌دار خانه کعبه بوده­اند، [۸۲] نسبت دادن نصب صنم به او و دگرگون ساختن آیین ابراهیم و اسماعیل علیها السلام به دست وی، امری طبیعی است، به ویژه آن­که هم حدیث از پیامبر در مذمت وی وارد شده [۸۳] و هم مطالبی در مورد نصب بتان در اطراف کعبه گذشت.

گذشته از بت­های معروف اعراب و تعداد ۳۶۰ بتی که پیامبر در روز فتح مکه، در کعبه از جایشان فرو ریخت، گفته‌اند در مکه خانه‌ای نبود مگر این که صنم و بتی در آن وجود داشت.

جبیربن مطعم ‌گوید: چون روز فتح مکه منادی پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم ندا داد که هرکس به خدا و رسولش ایمان دارد، هیچ بتی در خانه خود رها نکند، مگر این­که آن را بشکند و آتش بزند.

جبیر می‌افزاید: پیش از این می‌دیدم که دوره گردهایی، بت­ها را در مکه می‌گردانیدند و مردم بَدَوی می‌خریدند و به خانه می‌بردند و مردی از قریش نبود مگر آن که در خانه‌اش بتی بود که چون داخل یا خارج می‌شد، به جهت تبرک دست به آن می‌کشید. [۸۴]

تصویر عینی مفهوم جاهلیت

حاصل آن که اگر بخواهیم تصویری محسوس و عینی از مفهوم جاهلیت ارائه کنیم، باید بگوییم مردمانی غوطه ور در لجن زاری از عقاید و اندیشه‌های سخیف و آداب و رسوم پستِ سراسر زندگی خیره سری و غرور و تکبّر، گمان بد در حق خالق، لجوج تند و مصر در باطل، حمایتشان حمیه جاهل، فرهنگ حکم باط ل، حاکم، فقط به شمردن انساب و اعقاب خود عالم، جز تعداد انگشت شماری «محصله»، تمامی معطله، هر کجا رو می‌کردند در خانه و قبیله و کعبه رو در روی بتی آویخته. و تصویری بهتر از کلام امیر بیان و درهم شکننده بتان علی علیه السلام در نهج البلاغه نمی‌توان یافت فرمود: او (پیامبر) را هنگامی فرستاد که پیامبران نبودند، و مردمانی در خواب دراز می‌غنودند، اسب فتنه در جولان، کارها پریشان، آتش جنگ فروزان، جهان تیره، فریب دنیا به همه چیره، باغ آن افسرده، برگ آن زرد و پژمرده، از میوه‌اش نومید، آبش در دل زمین ناپدید، نشانه‌های رستگاری ناپیدا، علامت‌های گمراهی هویدا، دنیا با مردم خود ناخوشروی و با خواهنده خود ترش ابروی، بارش محنت و آزار، خوردنی آن مردار، درونش بیم، برونش تیغ مرگبار[۸۵] ـ از عرب کسی کتابی نخوانده بود[۸۶].

شهرها به نور هدایت او (پیامبر) روشن گشت از آن پس که در گمراهی تیره بود و نادانی بر همه جا چیره در درشتخوئی و ستمکاری را همگان پذیره، مردم حرام را حلال می‌شمردند، خردمند را خوار می‌گرفتند می‌زیستند بی‌داشتن پیامبر، می‌مردند خدا نشناس وبی‌ایمان [۸۷].

قرآن، دوران متصل به ظهور اسلام را عصر جاهلیت نامیده است.[۱] عصری که از نظر زمانی تا ۱۵۰ سال قبل از اسلام را در بر می‌گیرد.[۲] دورانی که سراسر شرک و تاریک اندیشی بر آن غلبه داشته است.

در توضیح این مفهوم ابتدا باید اشاره کرد، از آنجا که بخش عمده مناطق شمالی شبه جزیره عربستان، به ویژه منطقه حجاز را صحراهای خشک و سوزان تشکیل داده‌ است و بیشتر اعراب در پیش از اسلام، بادیه‌نشین و صحراگرد بوده‌اند و به دنبال باران بدین سو و آن سو می‌رفتند.[۳] این رفتار و ویژگی‌ها، تمایلات خاصی را در آنان ایجاد کرده بود که بسیاری از خلق و خوی‌های انسانیت را از دست داده بودند

 

.

نظام قبیلگی

اساس چنین جامعه‌ای بر نظام قبیلگی قرار داشت، که ریاست آن را بزرگی از اهل قبیله با ویژگی‌های خاص، بر عهده می‌گرفت. تواضع، حلم، صبر، سخا و شجاعت از جمله آنها به شمار می‌رود.[۴]

به طور کلی، هر فرد قبیله حاضر است هر نوع فداکاری و ایثار را در راه قبیله بپذیرد. از این‌روست که حفظ نسب و اصالت قبیلگی از ارزش خاصی نزد اعراب بهره‌مند است. آنان برای حفظ این ارزش ناچارند نسب خود را حفظ کنند.[۵] برای عرب جاهلی هر قدر افراد قبیله زیادتر باشد، افتخار آن بیشتر است؛ چرا که قدرت زیادتری دارد. افتخار به این موضوع به حدی است که حتی برخی از قبایل، برای افزایش تعداد افراد قبیله مردگان خود را نیز بر می‌شمردند.[۶]

ویژگی تعصب و روحیات عرب جاهلی

در بررسی قبیله و تاریخ جاهلیت باید به «تعصب» اشاره کرد. مؤلفه‌ای که نقطه مشترک و قوام هم‌بستگی قبیله را این عنصر تشکیل می‌داد. بسیاری از ویژگی‌ها و خصوصیات این گروه از انسان‌ها در دوران جاهلیت را می‌توان در پرتو این مقوله مورد مطالعه قرار داد.[۷] آنان حتی حاضر بودند در این راه جان خود را نیز فدا کنند.[۸] اگر کسی از افراد قبیله مورد ظلم و یا ستمی قرار می‌گرفت، برای خود حق انتقام قائل بود. افراد قبیله نیز وظیفه داشتند وی را یاری کنند، آنان معتقد بودند «خون را جز خون نمی‌شوید» و حتی حاضر بودند به جهنم بروند؛ ولی انتقام را بگیرند.[۹]

روح نظام قبیلگی بدوی در دوران جاهلیت، نزاع و جنگ بر سر ماندن بود. آنان بر سر کوچک‌ترین مسائلی جنگ‌های بزرگی به راه می‌انداختند که شاید سال‌ها به طول می‌انجامید. این جنگ‌ها را «ایام‌العرب» نامیده‌ا‌ند که برخی از آنان تا چهل سال نیز ادامه می‌یافت.[۱۰]

اعراب در دوران جاهلیت به سرزمین‌های مختلفی حمله و آنها را غارت می‌کردند. در دست درازی به اموال مردم و غارت حدّ و مرزی نمی‌شناخته و جز زبان شمشیر زبان دیگری نمی‌دانستند.[۱۱] آنان چیزی جز قدرت و زور را نمی‌شناختند و جز در برابر آن خضوع نمی‌کردند. اعراب جاهلی بر همین پایه حق را تعیین کرده و عدالت را بر همان اساس قرار می‌دادند.[۱۲] آنان حتی در این باره شعر نیز می‌سرودند.[۱۳]

عرب جاهلی و خرافات

جهل و خرافه سراسر زندگی آنان را فرا گرفته بود، که علت آن رامی‌توان در دوری از فرهنگ و تمدن‌های پیشرفته بررسی کرد.

 

اعراب دوران جاهلیت از چنان عقل و فکری برخوردار بودند که روابط بسیاری از پدیده‌ها را درک نمی‌کردند و نمی‌توانستند رابطه منطقی بین آنها ایجاد کنند.

اگر گاو ماده‌ای آب نمی‌خورد، علت را وجود دیوی میان شاخ‌های گاو نر می‌دانستند و آن را می‌زدند.[۱۴] هنگامی که شتر ماده‌ای مریض می‌شد، شتر نر سالمی را داغ می‌کردند. زمانی که شخص بزرگی از دنیا می‌رفت، در کنار قبرش گودالی حفر کرده و شتری را در آن حبس می‌نمودند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد، تصور بر آن بود که میت در روز حشر بدون وسیله نماند! معتقد بودند شخص مار و عقرب‌ گزیده، اگر فلز مس همراهش باشد، می‌میرد، برای همین گردن‌بندی از طلا یا نقره به او آویزان می‌کردند. آنان بر این باور بودند که اگر شخصی به وسیله سگ وحشی و هار گزیده شود، مقداری از خون رئیس قبیله می‌تواند شفای او باشد. برای طرد ارواح شریر به استخوان‌های اموات و پارچه‌های آلوده به کثافت و ناپاکی پناه می‌بردند و آن را بر گردن بیمار می‌آویختند. هنگامی که مادری در دهان فرزندش دمل یا زخم‌هایی می‌دید، طبقی بر سر می‌نهاد و در میان قبیله به جمع‌آوری نان و خرما می‌پرداخت. آنها را برای سگها می‌ریخت، شاید فرزندش شفا یابد.

آنان به هنگام ورود در محلی جدید برای دوری از شر اجنه و طاعون ده مرتبه صدای الاغ در می‌آوردند و هنگام گم شدن در صحرا لباس‌هایشان را وارونه به تن می‌کردند تا پیدا شوند! و… .[۱

خرافه‌های جاهلی در میان آنان به گونه‌ای بود، که قرآن از آن به غل و زنجیر بر اعضایشان تعبیر می‌کند.[۱۶] بیان قرآن ناظر به این نکته است که در آن زمان جهل و ناعدالتی سراسر زندگی عرب جاهلی را فرا گرفته بود.[۱۷]

عرب جاهلی و زنان

اعراب جاهلی همچنین هیچ ارزشی برای زن قائل نبودند. وجود زن و دختر را مایه ننگ و سرافکندگی می‌دانستند. آنان زنان را شایسته ارث نمی‌دانستند و بر آن بودند که تنها کسانی که شمشیر می‌زنند و از قبیله دفاع می‌کنند از حق ارث برخوردارند.[۱۸] آنان نه تنها به زنان ارث نمی‌دادند، بلکه اگر شوهرش از دنیا می‌رفت، خود زن را نیز به ارث می‌بردند.[۱۹]

زنان و دختران را بدون هیچ‌ گونه محدودیتی به نکاح در می‌آوردند و یا طلاق می‌دادند و کوچک‌ترین ارزشی برای آنان قائل نبودند.[۲۰] در بین آنان حتی گزارشاتی از زنده به گور کردن دختران نیز وجود دارد.[۲۱] خداوند در قرآن کریم در این باره می‌فرماید: «هرگاه به یکی از آنان بشارت می‌دادند که دختر نصیب او شده، از فرط ناراحتی صورتش سیاه می‌شد و خشم خود را فرو می‌خورد و از قوم و قبیله خود متواری می‌گردید. آیا ننگ را بپذیرد و او را به خواری نگه دارد، یا در خاک پنهانش کند.»[۲۲] همچنین می‌فرماید: «و آن گاه که از دختران زنده به گور شده سؤال می‌شود که به چه جرمی کشته شده‌اند؟»[۲۳] خداوند آنان را «گمراه و هدایت نیافته معرفی می‌کند.»[۲۴]

 

عرب جاهلی و آداب و رسوم

در پایان باید به این نکته اشاره شود، که با تمام سیاهی‌ها وزشتی‌هایی که زندگی عرب جاهلی را فرا گرفته بود، برخی از آداب و آیین انسانی نیز در بین آنها گزارش شده است.

پیش از بیان این قسمت باید گفت، درست است که کلمه «جاهلیت» از جهل گرفته شده؛ اما این بدان معنا نیست که عرب جاهلی از هیچ گونه علم و فضلی برخوردار نباشد و کلمه «جهل» در برابر «علم» معنا شود. همان‌گونه که برخی از محققین این چنین تصور کرده‌اند.[۲۵]

در میان عرب شعر و خطابه اهمیت و رواج فوق‌العاده‌ای داشته است، به گونه‌ای که حتی شاعران ماهر هر قبیله از افتخارات آن قبیله به شمار می‌رفتند.[۲۶] آنان شعر را وسیله‌ای برای ثبت اوضاع و اخبار مهم خود قرار می‌دادند.[۲۷

از رسوم اجتماعی آنان نیز می‌توان به جوار(پناه دادن) و حلف(هم‌پیمانی) و بیعت نام برد. و از آداب فردی آنان هم باید به اکرام به مهمان، جود، سخا و حلم و مروت اشاره کرد.

همچنان که پیامبر(ص) در حدیثی فرموده‌اند: «در اسلام به فضایل عصر جاهلیت [نیز] عمل می‌شود

انتقاد قرآن از آداب و رسوم جاهلی

علاوه بر این،در قرآن به برخى سنن و رسوم جاهلى اشاره و امّت اسلامى را از آنها بر حذر داشته است، از جمله:

شرک، نیکی نکردن به والدین، کشتن فرزندان از بیم فقر، [۳۴] زنا، [۳۵] واداشتن کنیزان به زنا، [۳۶]جابه جا کردن ماههای حرام [۳۷] [۳۸]،ربا خوارى، [۳۹] [۴۰]قمار بازى، شراب خوارى، استقسام به ازلام [۴۱]،مقدّس دانستن بعضى حیوانات یا وقف آنها از قبیل بحیره ، وصیله و حام [۴۲]،ظهار به گونه‌اى که حرمت ابدى درپى داشته باشد، [۴۳]محروم کردن زنان از ارث، [۴۴]کشتن فرزندان از بیم فقر، [۴۵] [۴۶]زنده به گور کردن دختران [۴۷]و فرزند خوانده را بسان فرزند واقعى دانستن. [۴۸] [۴۹]تحقیر زن، [۵۰]

 

جاهلیت در احادیث[ویرایش]

 

در روایات به برخى اعمال جاهلى اشاره و از آنها نهی شده است، از جمله:

غذا خوردن نزد صاحبان مصیبت و عزا، [۵۱] [۵۲]بیع حصاه ، بیع ملامسه ، بیع منابذه [۵۳]و نکاح شغار . [۵۴]

در احادیث اوصاف و مطالب گوناگونی در باره جاهلیت و مظاهر و مصادیق آن آمده است. نوع کاربرد واژه جاهلیت در این احادیث نشان می‌دهد که این واژه از صدر اسلام، اصطلاحی رایج برای بیان نوع اخلاق و رفتار و آداب دینی پیش از بعثت رسول اکرم بوده است. از برخی خطبه های حضرت علی علیه‌السلام در نهج البلاغه [۵۵] [۵۶] [۵۷] چنین برمی آید که عرب دوره جاهلیت، علاوه بر ناگوار بودن خوردنی‌ها و آشامیدنی‌هایشان، اعتقادات دینی صحیح و ارتباطات خویشاوندی و اجتماعیِ مناسب، و در مجموع زندگی فردی و اجتماعی بِسامانی نداشتند. نظیر این اوصاف در سخنان جعفر بن ابی طالب ، سرپرست مهاجران مسلمان به حبشه ، در برابر پادشاه حبشه نیز آمده است. [۵۸] خطبه معروف حضرت زهرا سلام‌اللّه علیها، در مسجد نبوی ، نیز همین معنا را افاده می‌کند. [۵۹]

 

دیدگاه پیامبر درباره آگاهی از وقایع دوران جاهلیت[ویرایش]

 

پاره ای از روایات دلالت بر آن دارد که صحابه پیامبر صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم به فرهنگ دوره جاهلیت و زندگی خود در آن دوره توجه، و خاطرات آن عهد را یادآوری می‌کردند. [۶۰] [۶۱] در مواردی پیامبر اکرم به سخن آنان گوش می‌داد و گاه لبخند می‌زد. [۶۲] در جایی نیز پیامبر اکرم فرمود آگاهی از وقایع و اشعار دوران جاهلیت، علمی است که نه دانستنش سودمند است نه ندانستنش مضر. [۶۳]

 

حکم اعمال اصحاب در دوره جاهلیت[ویرایش]

 

از جمله مسائل مهم برای اصحاب، که مکرر در باره آن از پیامبر پرسش می‌کردند، اعمالی بود که در دوره جاهلیت انجام داده بودند و آن حضرت در پاسخ می‌فرمود اگر واجد اسلام و ایمان صحیح شوید، به اعمال دوره جاهلیت خود مؤاخذه نمی‌شوید، در غیر این صورت هم به اعمال دوره جاهلیت و هم به اعمال دوره پس از اسلام مؤاخذه خواهید شد. [۶۴] [۶۵] [۶۶] [۶۷] گاهی اصحاب از پیامبر در باره نذرها و پیمان‌های بسته شده در دوره جاهلیت سؤال می‌کردند و پیامبر گاه بر وفا به آن پیمان‌ها تأکید می‌ورزید. [۶۸] [۶۹] [۷۰]

 

جاهلیت‌زدایی پیامبر و ائمه[ویرایش]

 

از مجموع احادیث برمی آید که پیامبر و ائمه علیهم‌السلام از هر فرصتی برای اصلاح افکار و اعمال جاهلی و جاهلیت زدایی استفاده می‌کردند. گاه پایه و اساس آن، یعنی تعصب (حمیّت) جاهلی، را تخطئه می‌نمودند و گاهی مظاهر و مصادیق آن را تبیین و از آن‌ها انتقاد می‌کردند. بر اساس حدیثی، پیامبر اکرم اسلام را موجب خوار شمردن کسانی دانسته که در جاهلیت عزیز بودند و بزرگداشت کسانی که در جاهلیت ذلیل بودند، و تأکید کرده که خدا اسلام را مایه از بین بردن نخوت و تفاخر جاهلی به قبیله و نسب قرار داده است. [۷۱] [۷۲] [۷۳] بنا بر حدیثی دیگر از رسول اکرم، کسی که در دلش به اندازه ذره ای تعصب جاهلی باشد در روز قیامت با اعراب جاهلی محشور خواهد شد. [۷۴] [۷۵] در مواردی نیز ایشان برخی اصحاب خود را به سبب داشتن نوعی رفتارهای جاهلی ملامت کرده است. [۷۶] [۷۷] [۷۸]

 

اقدامات پیامبر در جاهلیت‌ستیزی[ویرایش]

 

پیامبر اکرم در جاهلیت ستیزی چنان جدّی بود که به جای دو روزی که آنان در عصر جاهلی به جشن و پایکوبی می‌پرداختند، دو روز عیدفطر و قربان را جایگزین کرد. [۷۹] [۸۰] [۸۱] همچنین نام فردی را که در جاهلیت «عزیز» بود، که نوعی نخوت و غرور جاهلی را نشان می‌داد، به عبدالرحمان تغییر داد. [۸۲] [۸۳]

 

پرهیز دادن حضرت علی از عصبیت جاهلی[ویرایش]

 

حضرت علی علیه‌السلام نیز مردم را از در افتادن به دام حمیت و عصبیت جاهلی پرهیز داده و شیطان را مظهر آن معرفی کرده است. [۸۴]

 

برخی مصادیق فرهنگ جاهلی[ویرایش]

 

در پاره ای از احادیث، برخی اعمال و رفتارهایی که مسلمانان انجام می‌دادند، مصداق فرهنگ جاهلی شمرده شده است. بر اساس حدیثی از امام سجاد علیه‌السلام عصبیتِ مذمومِ جاهلی به این معناست که شخص، افراد شریر قوم خود را بهتر از افراد نیک قوم دیگر بداند و به آنان در اعمال ظالمانه کمک کند. [۸۵] همچنین در احادیث آمده که نوشنده شراب ، نمازش تا چهل روز پذیرفته نیست و اگر در این چهل روز از دنیا برود، به مرگ جاهلی مرده است. [۸۶] [۸۷] [۸۸] مُردن بدون وصیت ، [۸۹] مالیدن خون عقیقه به سر نوزاد [۹۰] و خوردن غذا نزد مصیبت زدگان [۹۱] از مصادیق دیگر جاهلیت، و مذموم است.

 

ارتباط امامت با مفهوم جاهلیت[ویرایش]

 

از جمله مسائلی که در احادیثِ مرتبط با این موضوع بسیار مورد توجه قرار گرفته، مسئله ارتباط امامت با مفهوم جاهلیت است. در این احادیث عدم معرفت فرد به امامت مساوی با جاهلیت دانسته شده و تأکید گردیده که چنین فردی همانند اهل جاهلیت از دنیا می‌رود زیرا تحت طاعت امام عصر خود و تابع هیچ امر حقی نیست. [۹۲] [۹۳] [۹۴] [۹۵] این مضمون در دعاها هم آمده است، چنانکه در دعای غیبت حضرت قائم، داعی از خدا می‌خواهد که او را به مرگ جاهلی از دنیا نَبَرد. [۹۶] در احادیث شیعی همچنین کینه داشتن به حضرت علی علیه‌السلام موجب مرگ جاهلی [۹۷] [۹۸] و سیره امام زمان هنگام ظهور، همانند پیامبر در آغاز اسلام، مبارزه با جاهلیت دانسته شده است. [۹۹]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *