خانه » تاریخ اسلام » اجداد پیامبر (ص) » شرح حال قُصَىّ

شرح حال قُصَىّ

کلاب بن مرّه را دو پسر بود یکى زهره که منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و ابن ابى وقاص و عبدالرّحمن بن عوف، دوم قصىّ (قُصَى به ضمّ قاف و فتح صاد مهمله و یاء مشدّده. محدث قمى رحمه اللّه ) و نامش زید است و او را قُصىّ گفتند بدان جهت که مادرش فاطمه بنت سعد بعد از وفات کلاب به ربیعه بن حرم قضاعى شوهر کرد، زهره راکه فرزند بزرگترش بود در مکه بگذاشت و قصىّ را که خردسال بود با خود برداشت به اتفاق شوهرش به میان قضاعه آمد

و چون قُصىّ از مکه دور افتاد او را قُصىّ گفتند که به معنى دور شده است و چون قُصىّ بزرگ شد هنگام حجّ مادر خود فاطمه را با برادر مادرى خود زرّاج (زِراح نسخه بدل) بن ربیعه وداع کرد به اتفاق جماعتى از قضاعه که عزیمت مکّه داشتند به مکّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان که به مرتبه ملکى رسید.

 

و در آن زمان بزرگ مکّه حُلَیْل بن حَبْسِیّه (به حاء و سین مهملتین بر وزن وَحشیّه محدث قمى رحمه اللّه ) بود و در مردم خزاعه که بعد از جرْهُمیان بر مکّه مستولى شده بودند حکومت داشت و او را دختران و پسران بود او از جمله دختران او حبى (به ضمّ حاء مهمله تشدید باء موحّده محدث قمى رحمه اللّه ) بود قصىّ او را به نکاح خود درآورد و از پس آنکه روزگارى با او هم بالین بود بلاى وبا و رنج رُعاف (جارى شدن خون از بینى، خون دماغ فرهنگ معین ۲/۱۶۶۱) در مکّه پدید آمد پس جلیل و مردم خزاعه از مکّه به در شدند.

جلیل در بیرون مکّه بمرد و هنگام رحلت وصیّت کرد که بعد از او کلید داشتن خانه مکّه با دخترش حُبّى باشد و اَبُوغُبْشان الْمِلْکانى در این منصب حجابت با حُبّى مشارکت کند و این کار بدینگونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد ۱ عَبْد مَناف ۲ عَبْد العُزّى ۳ عَبْدالقُصَىّ ۴ عَبْدُ الدّار.

 

قصى با حُبّى گفت سزاوار است که کلید خانه مکّه را به پسرت عبدالدّار سپارى تا این میراث از فرزندان اسماعیل علیه السّلام به در نشود، حبّى گفت من از فرزند خود هیچ چیز دریغ ندارم امّا با اَبُوغُبْشان که به حکم وصیّت پدرم با من شریک است چه کنم؟

قصىّ گفت چاره آن بر من آسان است. پس حُبّى حقّ خویش را به فرزند خود عبدالدّار گذاشت و قصىّ از پس چند روزى به طائف رفت و اَبوغبشان در آنجا بود. شبى اَبوغبشان بزمى آراست و به خوردن شراب مشغول شد، قصىّ در آن مجلس حضور داشت چون اَبوغبْشان را نیک مست یافت و از عقل بیگانه اش دید منصب حجابت مکّه را از او به یک خیک شراب بخرید و این بیع را سخت محکم کرد و چند گواه بگرفت و کلید خانه را از وى گرفته و به شتاب تمام به مکّه آمد و خلق را انجمن ساخت و کلید را به دست فرزند خود عبدالدّار داد و از آن سوى اَبُوغُبْشان چون از مستى به هوش آمد سخت پشیمان شد و چاره ندید و در عرب ضرب المَثَل شد که گفتند  (اَحُمَقُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَنْدَمُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَخْسَرُ صفَقه مِنْ اَبى غُبْشان).

 

بالجمله، چون قصىّ مفتاح از ابوغبشان بگرفت و بر قریش مهتر و امیر شد منصب سقایت و حجابت و رفادت ولوا و نَدْوه و دیگر کارها مخصوص او گشت و (سقایت) آن بود که حاجیان را آب دادى و (حجابت) کلید داشتن خانه مکّه را گفتندى و او حاجیان را به خانه مکه راه دادى و (رفادت) به معنى طعام دادن است و رسم بود که هر سال چندان طعام فراهم کردندى که همه حاجیان را کافى بودى و به مُزْدَلِفَه آورده بر ایشان بخش فرمودى و (لوا) آن بود که هرگاه قُصىّ سپاهى از مکّه بیرون فرستادى براى امیران لشکر یک لوا بستى و تا عهد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم این قانون در میان اولاد قصىّ برقرار بود

و (نَدْوه) مشورت باشد و آن چنان بود که قصىّ در جنب خانه خداى زمینى بخرید و خانه اى بنا کرد و از آن یک در به مسجد گذاشت و آن را د ارالنَّدْوَه نام نهاد هرگاه کارى پیش آمد بزرگان قریش را در آنجا انجمن کرده شورى افکند.

 

بالجمله، قصىّ قریش را مجتمع ساخت و گفت اى معشر قریش، شما همسایه خدائید و اهل بیت اوئید و حاجیان میهمان خدا و زُوّار اویند، پس بر شما هست که ایشان را طعام و شراب مهیا کنید تا آنکه از مکّه خارج شوند. و قریش تا زمان اسلام بدین طریق بودند آنگاه قُصىّ زمین مکّه را چهار قسم نمود و قریش را ساکن فرمود.

 

اما بنى خُزاعه و بَنى بَکْر که در مکّه استیلا داشتند چون غلبه قصىّ را دیدند و کلید خانه را به دست بیگانه یافتند سپاهى گرد کرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قصىّ شکست خورد، پس برادر مادرى قصىّ (زرّاج بن ربیعه) با دیگر برادران خود از ربیعه با جماعتى از قُضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خُزاعه جنگ کردند تا آنکه قصىّ غلبه کرد پس بر قصىّ به سلطنت سلام دادند و او اوّل ملِک است که سلطنت قریش و عرب یافت و پراکندگان قریش را جمع کرده و هرکس را در مکه جائى معیّن بداد از این جهت او را (مُجَمِّعْ) گفتند.

 

قال الشّاعر

 

اَبُوکُمْ قُصَىُّ کانَ یُدْعى مُجَمِّعا                      بِهِ جَمَعَ اللّهُ القَبائِلَ مِن فِهْرٍ (اءنساب الا شراف ۱/۷۴)

 

و قضى چنان بزرگ شد که هیچ کس بى اجازه او هیچ کار نتوانست کرد و هیچ زن بى اجازه و رخصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احکام او در میان قریش در حیات و ممات او مانند دین لازم شمرده مى شد.

 

پس قصىّ منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را به پسرش عبدالدّار تفویض نمود و قبیله بنى شیبه از اولاد اویند که کلید خانه را به میراث همى داشتند و چون روزگارى تمام برآمد قصىّ وفات یافت و او را در حَجُون (حَجُون به فتح حاء مهمله و ضمّ جیم و سکون واو، نام قبرستانى است در بالاى مکّه. محدّث قمى، ) مدفون ساختند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *