خانه » تاریخ اسلام » اجداد پیامبر (ص) » شرح حال عبد الله

شرح حال عبد الله

آن بزرگوار (عبدالمطلب) را ده پسر و شش دختر بود که بیاید ذکر ایشان در ذکر خویشان حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم وعبدالله برگزیده فرزندان او بود و او و ابوطالب و زبیر، مادرشان فاطمه بنت عمروبن عایذبن عبدبن عمران بن مخزوم بود. و چون جنابش از مادر متولّد شد بیشتر از اَحْبار یهود و قسّیسین نصارى و کَهَنَه و سَحَرَه دانستند که پدر پیغمبر آخر الزّمان صلى اللّه علیه و آله و سلم از مادر بزاد، زیرا که گروهى از پیغمبران بنى اسرائیل مژده بعثت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را رسانیده بودند

و طایفه اى از یهود که در اراضى شام مسکن داشتند جامه خون آلودى از یحیى پیغمبر علیه السّلام در نزد ایشان بود و بزرگان دین علامت کرده بودند که چون خون این جامه تازه شود همانا پدر پیغمبر آخر الزّمان متولّد شده است و شب ولادت آن حضرت از آن جامه که صوف سفید بود خون تازه بجوشید.

 

بالجمله، عبداللّه چون متولّد شد نور نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم که از دیدار هر یک از اجداد پیغمبر لامع بود از جبیین او ساطع گشت و روز تا روز همى بالید تا رفتن و سخن گفتن توانست آنگاه آثار غریبه و علامات عجیبه مشاهده مى فرمود، چنانکه روزى به خدمت پدر عرض کرد که هرگاه من به جانب بطحاء و کوه ثَبیر سیر مى کنم نورى از پشت من ساطع شده دو نیمه مى شود، یک نیمه به جانب مشرق و نیمى به سوى مغرب کشیده مى شود آنگاه سر به هم گذاشته دایره گردد

پس از آن مانند ابر پاره اى بر سر من سایه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلک در رود و باز شده در پشت من جاى کند و وقتگاه باشد که چون در سایه درخت خشکى جاى کنم آن درخت سبز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشک شود و بسا باشد که چون بر زمین نشینم بانگى به گوش من رسد که اى حامل نور محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم بر تو سلام باد!

عبدالمطّلب فرمود اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا امید آن است که پیغمبر آخر الزمان از صلْب تو پدیدار شود و در این وقت عبدالمطلب خواست تا نذر خود را ادا کند، چه آن زمان که حفر زمزم مى فرمود و قریش با او بر طریق منازعت مى رفتند باخداى خود عهد کرد چون او را ده پسر آید تا در چنین کارهایش پشتوانى کنند یک تن را در راه حق قربانى کند، در این وقت که او را ده پسر بود تصمیم عزم داد تا وفا به عهد کند.

 

پس فرزندان را جمع آورد و ایشان را از عزیمت خود آگهى داد همگى گردن نهادند. پس بر آن شد که قرعه زنند به نام هرکه برآید قربانى کند. پس قرعه زدند به نام عبداللّه برآمد، عبدالمطّلب دست عبداللّه را گرفت و آورد میان (اساف) و (نائله) که جاى نَحْر بود و کارد برگرفت تا او را قربانى کند، برادران عبداللّه و جماعت قریش و مغیره بن عبداللّه بن عمروبن مخزوم مانع شدند

و گفتند چندان که جاى عذر باقى است نخواهیم گذاشت عبداللّه ذبح شود. ناچار عبدالمطّلب را بر آن داشتند که در مدینه زنى است کاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در این کار حکومت کند و چاره اندیشد. چون به نزد آن زن شدند گفت در میان شما دیت مرد بر چه مى نهند؟

گفتند بر ده شتر. گفت هم اکنون به مکّه برگردید و عبداللّه را با ده شتر قرعه زنید اگر به نام شتران برآمد فداى عبداللّه خواهد بود و اگر به نام عبداللّه برآمد فدیه را افزون کنید و بدینگونه همى بر عدد شتر بیفزائید تا قرعه به نام شتر برآید و عبداللّه به سلامت بماند و خداى نیز راضى باشد.

 

پس عبداللّه با قریش به جانب مکّه مراجعت کردند و عبداللّه را با ده شتر قرعه زدند قرعه به نام عبداللّه برآمد. پس ده شتر دیگر افزودند، همچنان قرعه به نام عبداللّه برآمد بدینگونه همى ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسید، در این هنگام قرعه به نام شتر برآمد.

قریش آغاز شادمانى کردند و گفتند خداى راضى شد. عبدالمطّلب فرمود لا وَربّ الْبَیْتِ، بدین قدر نتوان از پاى نشست.

 

بالجمله، دو نوبت دیگر قرعه افکندند و به نام شتران برآمد.

عبدالمطّلب را استوار افتاد و آن صد شتر را به فدیه عبداللّه قربانى کرد و این بود که در اسلام دیت مرد بر صد شتر مقرّر گشت و از اینجا بود که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود (اَنا ابنُ الذَّبیحین) (امالى شیخ طوسى ص ۴۵۷، حدیث ۱۰۲۰) و از دو ذبیح، جدّ خود حضرت اسماعیل ذبیح اللّه و پدر خود عبداللّه اراده فرمود.

 

علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده که چون عبداللّه به سنّ شَباب رسید نور نبوّت از جبین او ساطع بود، جمیع اکابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو کردند که به او دختر دهند و نور او را بربایند، زیرا که یگانه زمان بود در حسن و جمال. و در روز بر هر که مى گذشت بوى مُشک و عَنْبَر از وى استشمام مى کرد و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رویش روشن مى گردید و اهل مکه او را (مصباح حرَم) مى گفتند

تا اینکه به تقدیر الهى عبداللّه با صدف گوهر رسالت پناه یعنى آمنه دختر وَهْب (ابْن عَبْد مَناف بن زُهْره بن کِلاب بن مُرّه) جفت گردید. پس سبب مزاوجت را نقل کرده به کلامى طولانى که مقام را گنجایش ذکر نیست.

و روایت کرده که چون تزویج آمنه به حضرت عبداللّه شد دویست زن از حسرت عبداللّه هلاک شدند!

 

بالجمله، چون حضرت آمنه صدف آن دُرّ ثمین گشت جمله کَهَنَه عرب آن بدانستند و یکدیگر را خبر دادند و چند سال بود که عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران بارید و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جائى که آن سال را (سَنَهُ الْفَتْح) نام نهادند.

 

در همان سال عبدالمطلب عبداللّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبداللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدینه رسید مزاج مبارکش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مکّه شدند و از پس ایشان عبداللّه در آن بیمارى وفات یافت، جسد مبارکش را در (دارالنّابغه) به خاک سپردند.

 

اما از آن سوى، چون خبر بیمارى فرزند به عبدالمطّلب رسید حارث را که بزرگترین برادران او بود به مدینه فرستاد تا جنابش را به مکّه کوچ دهد وقتى رسید که آن حضرت وداع جهان گفته بود و مدّت زندگانى آن جناب بیست و پنج سال بود و هنگام وفات او هنوز آمنه علیهاالسلام حمل خویش نگذاشته بود و به روایتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شریف آن حضرت گذشته بود. (بحارالانوار ۱۵/۱۲۵٫ )

 

در روایات وارد شده است که شبى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به نزد قبر عبداللّه پدر خود آمد و دو رکعت نماز کرد و او را ندا کرد ناگاه قبر شکافته شد و عبداللّه در قبر نشسته بود و مى گفت (اَشهدُ اَنُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاَنَّکَ نَبِىُّ اللّهِ وَرَسولُهُ)

 

آن حضرت پرسید که ولىّ تو کیست اى پدر؟ پرسید که ولىّ تو کیست اى فرزند؟ گفت اینک علىّ ولىّ توست. گفت شهادت مى دهم که علىّ ولىّ من است، پس فرمود که برگرد به سوى باغستان خود که در آن بودى پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو که با قبر پدر فرمود در آنجا نیز به عمل آورد.

 

علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده که از این روایت ظاهر مى شود که ایشان ایمان به شهادَتین داشتند و برگردانیدن ایشان براى آن بود که ایمانشان کاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب علیه السّلام. (بحارالانوار ۱۵/۱۰۹)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *