خانه » تاریخ اسلام » اجداد پیامبر (ص) » شرح حال عبدالمطّلب

شرح حال عبدالمطّلب

اما از آن سوى سلمى، عبدالمطّلب را بزاد و او را عامر نام کرد و چون بر سر موى سپید داشت او را (شیبه) گفتند و سلْمى همى تربیت او فرمود تا یمین از شمال بدانست و چندان نیکو خِصال و ستوده فِعال برآمد که (شَیْبَهُ الْحَمْد) لقب یافت و در این وقت عمّ او مطلب در مکه سید قوم بود و کلید خانه کعبه و کمان اسماعیل و عَلَم نِزار او را بود و منصب سقایت و رفادت او را داشت

. پس مطلب به مدینه آمد و برادرزاده خود را بر شتر خویش ردیف ساخته به مکّه آورد. قریش چون او را دیدند چنان دانستند که مطّلب در سفر مدینه عبدى خریده و با خود آورده لاجرم شَیْبَه را عبدالمطّلب خواندند و به این نام شهرت یافت.

 

از آن پس که مطلب به خانه خویش شد عبدالمطّلب را جامه هاى نیکو در بر کرد و در میان بَنى عبدمَناف او را عظمت بداد و ملکات ستوده او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنین بزیست تا مطّلب وفات کرد و منصب رفادت و سقایت و دیگر چیزها بدو منتقل گشت و سخت بزرگ شد چنانکه از بِلاد و اَمصار بعیده به نزدیک او تُحَف و هدایا مى فرستادند

و هر که را او زینهار مى داد در امان مى زیست و چون عرب را داهیه پیش آمدى او را برداشته به کوه ثَبیر بردى و قربانى کردندى و اسعاف حاجات را به بزرگوارى او شناختندى و خون قربانى خویش را همه بر چهره اَصْنام مالیدندى، امّا عبدالمطّلب جز خداى یگانه را ستایش نمى فرمود.

 

بالجمله، نخستین ولدى که عبدالمطّلب را پدید آمد حارث بود از این روى عبدالمطّلب مُکَنّى به ابوالحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسید عبدالمطّلب در خواب ماءمور شد به حَفْر چاه زمزم.

 

همانا معلوم باشد که عَمْروبن الحارث الجُرْهُمى که رئیس جُرْهُمیان بود در مکّه در عهد قصىّ، حُلَیْل بن حَبْسیّه از قبیله خُزاعه با ایشان جنگ کرد و بر ایشان غلبه جست و امر کرد که از مکّه کوچ کنند. لاجرم عمرو تصمیم عزم داد که از مکّه بیرون شود و آن چند روز که مهلت داشت کار سفر راست مى کرد از غایت خشم حَجَر الاَْسْود را از رُکْن انتزاع نمود

و دو آهو برّه از طلا که اسفندیار بن گشتاسب به رسم هدیه به مکّه فرستاده بود با چند زره و چند تیغ که از اشیاء مکّه بود برگرفت و در چاه زمزم افکنده آن چاه را با خاک انباشته کرد، پس مردم خود را برداشته به سوى یمن گریخت.

 

این بود تا زمان عبدالمطّلب که آن بزرگوار با فرزندش حارث زمزم را حفر کرد و اشیاء مذکوره را از چاه درآورد و قریش از او خواستار شدند که یک نیمه این اشیاء را به ما بده، زیرا که آن از پدران گذشتگان ما بوده، عبدالمطّلب فرمود اگر خواهید این کار به حکم قرعه فیصل دهم. ایشان رضا دادند. پس عبدالمطّلب آن اشیاء را دو نیمه کرد و امر فرمود (صاحب قِداح) را که قرعه زدن با او بود قرعه زند به نام کعبه و نام عبدالمطلب و نام قریش، چون قرعه بزد، آهو برهّهاى زرّین به نام کعبه برآمد و شمشیر و زره به نام عبدالمطّلب و قریش بى نصیب شدند.

عبدالمطّلب زره وشمشیر را فروخت و از بهاى آن درى از بهر کعبه ساخت و آن آهوان زرّین را از در کعبه بیاویخت و به (غزالى الکعبه) مشهور گشت.

 

نقل است که ابولهب آن را دزدید و بفروخت و بهاى آن را در خمر و قمار به کار برد.

 

ابن ابى الحدید و دیگران نقل کرده اند که چون حضرت عبدالمطّلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سینه سایر قریش مشتعل گردیده گفتند اى عبدالمطّلب ! این چاه از جدّ ما اسماعیل است و ما را در آن حقّى هست پس ما را در آن شریک گردان.

عبدالمطّلب گفت این کرامتى است که حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانیده است و شما را در آن بهره اى نیست و بعد از مخاصمه بسیار راضى شدند به محاکمه زن کاهنه که در قبیله بنى سعد و در اطراف شام بود. پس عبدالمطّلب با گروهى از فرزندان عبدمَناف روانه شدند و از هر قبیله از قبائل قریش چند نفر با ایشان روانه شدند به جانب شام.

پس در اثناى راه در یکى از بیابانها که آب در آن بیابان نبود آبهاى فرزندان عبدمناف تمام شد و سایر قریش آبى که داشتند از ایشان مضایقه کردند و چون تشنگى بر ایشان غالب شد عبدالمطلب گفت بیائید هر یک از براى خود قبرى بکنیم که هر یک که هلاک شویم دیگران او را دفن کنند که اگر یکى از ما دفن نشده در این بیابان بماند بهتر است از آنکه همه چنین بمانیم و چون قبرها را کندند و منتظر مرگ نشستند، عبدالمطّلب گفت چنین نشستن و سعى نکردن تا مردن و ناامید از رحمت الهى گردیدن از عجز یقین است، برخیزید که طلب کنیم شاید خدا آبى کرامت فرماید. پس ایشان بار کردند و سایر قریش نیز بار کردند، چون عبدالمطّلب بر ناقه خود سوار شد

از زیر پاى ناقه اش چشمه اى از آب صاف و شیرین جارى شد پس عبدالمطّلب گفت اللّه اکبر! و اصحابش هم تکبیر گفتند و آب خوردند و مشکهاى خود را پر آب کردند و قبایل قریش را طلبیدند که بیائید و مشاهده نمائید که خدا به ما آب داد و آنچه خواهید بخورید و بردارید، چون قریش آن کرامت عُظمى را از عبدالمطّلب مشاهده کردند گفتند خدا میان ما و تو حکم کرد و ما را دیگر احتیاج به حکم کاهنه نیست دیگر در باب زمزم با تو معارضه نمى کنیم،

آن خداوندى که در این بیابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشیده است، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ۱۵/۲۲۸ ۲۲۹)

 

بالجمله، عبدالمطلب بعد از حفر زمزم، بزرگوارى عظیم شد و (سیّد البطحاء) و (ساقى الحجیج) و (حافر الزّمزم) بر القاب او افزوده گشت و مردم در هر مصیبت و بلیه به او پناه مى بردند و در هر قحط و شدّت و داهیه به نور جمال او متوسِّل مى شدند و حق تعالى دفع شدائد از ایشان مى نمود.

 

 

پنج سنّت عبدالمطّلب

 

نیز روایت شده که عبدالمطّلب در جاهلیت پنج سنّت مقرر فرمود حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانید.

 

اوّل آنکه زنان پدران را بر فرزندان حرام کرد و حق تعالى در قرآن فرستاد

 

(وَلا تَنْکِحُوا مانَکَحَ آبآؤُکُمْ مِنَ النِّسآءِ. ) (سوره انسان ۷۶، آیه ۲۲)،

 

دوم آنکه گنجى یافت و خُمس آن را در راه خدا داد و خدا فرستاد

 

(وَاعْلَموا اَنَّما غَنِمْتُمِ مِنْ شَىً فَاءَنَّ للّهِ خُمُسَهُ. ) (سوره انفال ۸، آیه ۴۱)،

 

سوّم آنکه چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقایه حاجّ نمود و خدا فرستاد

 

(اَجَعَلْتُمْ سِقایَهَ الحآجِّ) (سوره توبه ۹، آیه ۱۹)،

 

چهارم آنکه در دیه کشتن آدمى صد شتر مقرّر کرد و خدا این حکم را فرستاد.

 

پنجم آنکه طواف نزد قریش عددى نداشت پس عبدالمطّلب هفت شوط مقرّر کرد و خدا چنین مقرّر فرمود.

 

عبدالمطلب به اَزْلام قمار نمى کرد و بت را عبادت نمى کرد و حیوانى که به نام بت مى کشتند نمى خورد و مى گفت من بر دین پدرم ابراهیم باقیم (خصال شیخ صدوق، ۱/۳۱۲، حدیث ۹۰). و بیاید در باب احوال امام رضا علیه السلام اشعارى از عبدالمطّلب که حضرت امام رضا علیه السلام فرموده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *